جادوی غزل نو و کهنه، دیروز و امروز ، رقعه ومانیتور و بیاض نمی شناسد . که غزل فارسی با همان شکل و ظاهر معهود ، ما را در همه حال به دنبال خود می کشاند. هر کار بکنیم و هر سلیقه ای داشته با شیم ، غزل با ماست ،که ما انعطاف داشته ایم در ادوار مختلف و غزل هم انعطاف پذیر بوده ودر هر شرایطی ، پاسخگوی زندگی ما ؛ می گویی نه ؟
یک بوسه از لب تو که ارسال می شود
پلکم عزیز یک سره بی حال می شود
آتش زبانه می کشد امشب درون من
آتشفشان عشق تو فعال می شود
من را که عاشقانه به آغوش می کشی
مویت به روی شانه ی من شال می شود
آنقدر سیب سرخ تو شیرین و محشر است
یک باغ ٬ پیش سرخی او کال می شود!
خود را برای لحظه ای از من جدا مکن
یک لحظه هم بدون تو صد سال می شود
صهبا
۱بامداد ۲۳/۱/۸۷
در پیش چشم سبز تو حالی به حالیم
چندیست محو آب و هوایی شمالیم
در کوچه ی دل تو قدم می زند دلم
عزلت نشین میکده ی آن حوالی ام
قلبم ورق ورق شدو با حکم٬ دل زدیم
بازنده ی قمار به حکمی خیالیم
من را چه کودکانه به بازی گرفته ای
من در قمار با دل تو دست خالیم
***
سبز و سفید چشم تو ترکیب محشریست
در پیش چشم سبز تو حالی به حالیم
صهبا
۵ بعد از ظهر ۶/۱۲/۱۳۸۶
بدست آورد امشب قلب چون سنگ مرا آهو
و غوغا کرده بر پا با نگاهی بی صدا آهو
طنین چشم های تو درون برکه ی چشمم تداعی
تداعی می کند نام قشنگ ماه را آهو
صدای زورقی افتاده بر ساحل شنید ٬ آمد
و با ماه نگاهش کرد طوفانی به پا آ هو
به روی بوم دشت من خدا آهو کشید امشب
" که با حس دو چشمانت٬ کشید امشب خدا آهو "
درون بیشه زار امشب ٬ پلنگانی کمین کردند
برای صید چشمان شکاری آشنا ٬ آ هو
۱/۱۱/۱۳۸۵
صهبا
بهار بعد تو شد یک بهار پاییزی
چرا به روی لبم از خودت نمی ریزی
خرابه های دلم بعد بازسازیشان
در انتظار تو و یک هجوم چنگیزی
صهبا
شکست بغض ترک خورده ی گلوی دلم
نشست شبنم چشمان غم به روی دلم
برای صید تو دل پا به بیشه ی تو گذاشت
پلنگ چشم تو آهو جهید سوی دلم
صهبا
بپا كه تو را حسود چشمت نزند
اي سيب ! بپا تو را كه دستي نكند
دندان به جگر بگير ٬ من مي آيم
تا باغ تو را خدا به نامم بزند
یک قطره درون موجِ او گم شده ام
من موجی موج یک تبسم شده ام
هرگاه که ماه در دلم رویت شد
دریا شده ام ٬ پر از تلاطم شده ام
صهبا
عمريست سر زبان روایت شده ام
رفتي تو و من پر از قيامت شده ام
از فصل به خواب رفتن چشمانت
...به اشک هایت حسادت می کنم .
کاش جای آنها بودم ، میچکیدم از چشمانت روی گونه هایت
با دست هایت مرا نوازش میکردی و از روی گونه هایت بر می داشتی
نمی دانم ؟ چه حالی داشت باغبان وقتی تو را می کاشت ، از عشق آبت می داد
که اینگونه میوه دادی . خدا وقت خلقتم از تو در من دمید که بند بندم اینطورعاشق شده اند... صهبا
به دوست عزیزم هم سر بزنیدجزيره ي متروك
بگذار با چشم هایت شروع کنم:
جوهر سبزی است که وقتی بر قالی دلم قطره قطره می چکد٬ می آیم آن را پاک کنم بدتر پخش می شود. دیگر قالی دلم یک دست سبز است. وقتی نیستی گل های زرد این قالی سر از لاک سبزشان بیرون می آورند٬ پاییز می شود و برگ برگ وجودم از سرشاخه های دلم می چکند و چون فرشی به انتظارت می نشیند .
و دلم ... بیدی است که با بادی نمی لرزد ولی با نسیم کوچک چشمانت چنان می لرزد که فرو می ریزد.
دیواری است که معمار چشمانت هر گاه مقابلش می ایستد خراب می شود. می آیی بنایش کنی خراب تر می شود. عقربه های ساعت دلم به هر طرف که تو باشی می چرخند. دیگر چه بگویم ...
بس است! می ترسم قلم و کاغذ عاشق بشوند!
سر باغبان گرم است. می خواهم دزدکی وارد باغت شوم و زیر درختت بنشینم به امید لحظه ای که سیبی بیفتد از آن بر سر دلم ... نیوتن شوم و قانون بگذارم:
((جاذبه ي سيب علت افتادن زمين است !))
و مردم بگويند : ديوانه است !
باشد…ولي …:
((جاذبه ي سيب علت افتادن زمين است !))
و باز …
صهبا
با الهام از غزل زیبای فاضل نظری
ديگر نسوزاي شمع ! آن پروانه مرده است
آن عاشقِ ديروز خوشبختانه مرده است
از خانه ات بيرون بزن، اين شهر امن است
در گوشه اي از شهر آن ديوانه مرده است
خاري كه از باغِ دلت راندي زماني است
در عُزلت تاريكِ يك گلخانه مرده است
اي ماه ! بردار آن حجاب ابريت را !
آن بركه ديگر گوشه ي ويرانه مرده است
ديگر سراغي از دلِ مجنون نگيريد !
آن قهرمان شعرها مردانه مرده است !
صهبا

